مثل کسی که به آرامی برف روی صورتش نشسته باشد . . .
اما چشمانت باز بود
خودم دیدم
برگشتم
کیفم را گشتم
کمد لباس، تختخواب را گشتم
«دیر وقت شده عزیزم بخواب» را گشتم
عصر پنجشنبه ها
بیرون رفتن و خندیدن در ماشین را
تمام شد
جیرجیرک النگویت مرده بود
کجا ببرم بغضی که دکترها جوابش کرده اند؟
فقط خرچنگ می توانست
تو را
ذره
ذره
از ما جدا کند
پانوشت: شعری از من را در این صفحه بخوانید:
پانوشت: وبلاگ معاصر خوانی با تحلیل شعری از فرخ تمیمی به روز است:
پانوشت: شاهین ارشابی به روز است:
پانوشت: مهدی عبداله زاده عزیز به روز است فراموش نکنید: