این هم یک نامه که چند سال پیش نوشتم:
گفته بودی نامه بنویسم ،اما از کجا؟
از کجا که نمی دانم دلم کی گم شد؟
از سردردهای هر روزه ام یا سرفه های متعدد؟
گفته بودی می نویسم:
خواب دیدم شادی لباس سفید پوشیده
حالا اگر با چاقو در آشپزخانه تنها شوم،چطور می توانم عاقلانه فکر کنم؟
گفته بودی حقیقت را بنویس
حقیقت مردیست با موی سفید که در ایستگاه چند سال بعد ایستاده است
تو با کدام خط می آیی؟
با خط چشم بهم ریخته یا با خطوط مبهم دستانت؟
حقیقت تابوت شاعریست که برشانه ی کوچکت جا نمی شود
وتوباخط چشم بهم ریخته
بدرقه اش می کنی
حقیقت منم،
من آن نیستم که می بینی،
من آن نیستم که می بینم ،
که می شنوم ،
که راه می روم
من تلی از خاکسترم که آتشش را گرم کرده است
حالا با کدام هجای کشیده بنویسم آه را ؟
مهم نیست چه بوده ،مهم نیست چه خواهد بود
مهم من وتوییم که ما را دوست داریم
مهم فاصله است که آدمها را مهم می کند
نقطه. پایان
پانوشت: دوست خوبم عرفان شکوهی هم به روز شده :