با چکمه و سلاحی براق
رو به رویم صف می کشم
با شکوهی عجیب صادرمی کنم فرمان را
و به خاک می افتم
از پدر آموخته ام
او که هق هق اش را پشت صدای رادیو پنهان
و هر روز یکی از دندان هایش را فراموش می کند
رو به رویم صف می کشم
سعی می کنم جوانی پدر را به خاطر نیاورم
فرمان را صادر می کنم
و به خاک می افتم