ما رو باش !





«فرزانه ی من، رهروی من مُرد

  او را کفن کردیم

  ناگاه دیدم وای!

  مولای من پاهای چوبین داشت!»

                                 (گم شده درغبار . . ./حریق باد)






یادم می آید در کتاب های درسی آن بدن نیمه برهنه و آن مشعل دستش را که می دیم خودم

 را جای او می گذاشتم و یک قطارو مسافرانش را از مرگ نجات می دادم. 

گاهی می شد ساعت ها به عکس نگاه می کردم و برای خودم داستان دیگری از آن عکس

 می ساختم.

آن روزها تمام بچه ها «ریزعلی خواجوی» یا همان «دهقان فداکار» را به عنوان یک الگو

 و اسطوره باور داشتند. همه ی بچه ها ازاو می گفتند وبعد از پدرشان قهرمان زندگی شان

 ریزعلی بود!

بچه های آن روزها حالا خودشان بچه دارند و احیانن برای بچه های خودشان اسطوره و الگواند.

حالا تصور کنید یکی از بچه های آن دوران که من باشم جلوی تلویزیون نشسته باشم  و ببینم

 دهقان  فداکار و اسطوره بخشی از زندگی و بچگی ام دارد جلوی دوربین گریه می کند !

یا زار می زند ! آن هم به چه دلیل ؟

به این دلیل که عکسش را در کتاب های درسی کوچک تر کرده اند یا اصلا درسش را از

 کتاب ها حذف کرده اند!

که چه؟

گیرم در هیچ کتابی زنده نباشی در قلب بچه های دیروز که زندگی می کردی، حالا با این کارت

 ذهن ما را به کجا می کشانی؟

به اینجا که ریزعلی برای مطرح شدن برهنه شد جلوی قطار !

به اینجا که اسطوره های ما باید همیشه یک جا نشتی بدهند؟

جواب کودکی ما را که می دهد دهقان فداکار؟ جواب آن همه اعتماد به تو را؟

هر چند الان دیگر برایمان اسطوره نباشی، بزرگ نباشی در آن حدی که بودی ، اما روزگار 

کودکی مان با فکر کردن به امثال تو گذشت.

ریزعلی! ذهن کودکانه مرا برگرداند اگر می توانی، برگرد و لکه ای که بر دلم مانده پاک کن.

هر چند پشت پا زدن امثال ریزعلی ها به ذهنیت ما در طول این چند سال زیاد تکرار شده

 اما ریزعلی ها ! خواهشن کمی درشت تر باشید . . .

بگذارید ما به گذشته مان پشت نکنیم و باورهایمان خراب نشود.