این روزها فضای شعر مشهد خیلی بهم ریخته ست، از هر سری یک صدایی بلند می شود، اما
بعضی از این صداها، صدای غژغژ یک لولای خشک است نه شرشر آب و صدای چمن.
آدم از بعضی از این صداهای بی سواد و بی فکر واقعا خسته می شود.
گاهی دوستان می آیند و می گویند نباید محل داد و . . .؛ ولی مگر می شود نسبت به دور و
برت بی تفاوت باشی آن هم برای یک شاعر اصیل واقعا بی تفاوتی و پشت گوش انداختن
سخت است.
برای ما که سال هاست با این جلسات و فضا خو گرفته ایم رفتن و نشستن درجلسه نوعی
اعتیاد شده،حتی گاهی شعرهایی که بعضی ها می خوانند را نمی شنوم اما باید بروم و بنشینم.
این اوضاع نابه سامان شعری و داعیه یک عده لی لی پوتی برای شاعرانی که اول شعر
می گویند و بعد زندگی می کنند سرسام آور است، از یک طرف هم سرخوردگی شاعران
که اکثرا از قشر جوان و سرخورده از اجتماع هستند هم مزید به علت می شود تا
گوشه گیری تنها راه چاره ی آن ها باشد.
هر چند کار من و امثال من از گوشه گیری هم گذشته و من یکی تا گردن در خودم فرو رفته ام
اما همیشه منتظرم یکی بیاید و مرا از خواب بیدار کند و بگوید، این لیوان آب را بخور . . .
یک شعر عاشقانه قدیمی:
چارشنبه سوری از دل من پا می گیرد
تو که می دانی باد با آتش چه می کند
مویت را ببند
تو کاملا زنی
با چشم پیش می کشی و با حرف پس می زنی
سرم به گردنم حقی دارد اما
با زبانی سرخ عاشقت شدم
اگر «کلمب» به اشتباه سرزمینی را کشف کرد
من دستم را در مویت می برم و دنیایی را . . .
گفته بودی تن به بوسه نمی دهی
عزیزم عشق تن پوشی از تور است
چیزی را پشت آن نمی توانی مخفی کنی

بخوانید دوست مهربانم ساناز داوری را که شعری در وبش به من تقدیم کرده :