نمایشگاه کتاب یا شلوغ بازار !
وارد نمایشگاه که شدم غرفه های فروش ساندویچ و نوشیدنی و . . به چشم می آمد، کمی
جلوتر ترشی و سالاد شور و میز و تخته و . . .
اگر نمی دانستم وارد نمایشگاه کتاب مشهد شدم حتما می رفتم و یک دبه ترشی می گرفتم،
اما نرفتم چون آمده بودم کتاب ببینم !
داخل غرفه ها هم که همه جور کتابی پیدا می شد الا کتاب هایی که ادبیات را قلقلک دهد،
اگر هم در تک و توکی غرفه چند کتاب داستان و شعروجود داشت یا قدیمی بود و یا
چه عرض کنم !
دوستی تقاضا کرده بود کار محاوره ای که برایش خواندم را در وب بگذارم، هر چند مدتی
پیش آن را در وب گذاشته ام اما با حال و هوای این روزهایم مناسبت دارد :
اخبار ساعت ده رو نمی خوام
غزه و عراق و کوفت و زهرمار
نمی خوام آب و هوا رو بدونم
کجا آفتاب ِ کجا گرد و غبار
نمی خوام مثه بابام تو این روزا
دندونامو هی فراموش بکنم
روی پله بشینم بی سرصدا
فندکو روشن و خاموش بکنم
مثه مامان باشمو تو سریالا
جوونی خودمو پیدا کنم
تو خونه گریه ولی تو مهمونی
میگرنو آرتروزو حاشا کنم
من باید مثه خودم یاغی باشم
سایه ی ترسه تو چشمای شما
ظرفای بزرگو باید پر کنم
سر برم از توی دنیای شما
سر برم از توی دنیای شما
سر برم از توی دنیای شما
