|
اینم یک قصیده واسه دوستی که بی ادبی کرد و به شعر گفت آفتابه و به من ویکی از خانمها در جلسه ای توهین کرد :
از کنار گوش تو رد شد خطر ای النگو دار ای خوشگل پسر بچگی کردی غلط کردی کنون خواهمت بخشید بعد از این اثر بایدت هان ترس از گنداوران ترس باید باشی از زوبین تر ترس دادن پیرزن را از فلان گرچه یاسین باشد اندر گوش خر ای چغندر غره گی افزون مکن کاشتستت روزگاری برزگر داد با یاری همکاران خود کود و آبت بو که گردی بارور پیش روی ما ابرمردان شعر نسل تو باید بیاندازد سپر با بلوتوث این نوین تکنالژی هجو خواهد کرد در ایران سفر این چنین هجوی که فرمودیم نیک مر تو را خواهد در آوردن پدر با زبان کودکانت گویمت باز خواهد گشت لولو از ددر عاقبت اندیش باش و خوف کن گر شنیدی نام مکن بار دگر شخم زن ورزا زمین شعر را تا بچینم جوشه را وقت ثمر از همان آغاز ارباب تو ام من کهن مردم الا ای گاو نر گفته بودی آفتابه بد بود حالتت را درک کردم ای پسر آفتابه دشمن دیرین توست نام دشمنهات را داری ز بر با ظرافت کردمت تادیب از آنک یک معلم بهتر از فوجی پدر
تلفیقی از شک و زیبایی و دستانت بزرگترین هدیه است شنیدم در اغتشاش گیسیویت دستانی ناشناس را گرفته ای؟ گیرم تمام دنیا از فرط فقر عشق به سویت بیاید با اشک جواب می کنی مجاب می کنی چه مادرانه می شکنی دلها را ! تلاقی شرارت و پاکی دریای افسار گریخته ای چشم در چشم من بایست باشد آتش میانمان حکم کند چشم در چشم من لبم تعریفی از سکوت می شود
حالم شبیه خنده های آخرت بود وقتی هوای پر کشیدن در سرت بود گفتی مرا نشناختی اما کبوتر ما یکنفر بودیم روح من پرت بود چون من به اصلت آشنا مادر نزاده ست آنکه تو را نشناخت اصلا مادرت بود با اشک قلکهای من پر شد ندیدی ! غم بود مرد خانه غم نان آورت بود می سوختی در بازوان دیگری آه هر بار روی دست من خاکسترت بود صد سال تنهایی به دستم هدیه کردی این هم به جای وعده های دیگرت بود
حال خیابان سرد است باز می گردم با چشمهایی که ای کاش نمی بودند ای کاش هزار بادام تلخ می خوردم اما چشمت را نمی دیدم با دست و لبی که انگار هرگز نبوده اند از وداع باز میگردم
شروع رابطه با یک سلام ؟ کافی نیست برای فتح نگاهم قیام کافی نیست عقاب کو ه بلندم زمین نمی آیم گلوله ای بزن ای زن که دام کافی نیست من انتقام خودم را شبانه میگیرم شکنجه بارترین انتقام کافی نیست بیا ببوس لبم را به من بگو مهدی بس است خسته شدم احترام کافی نسیت؟ بیا که ریشه اندوه را بسو زانیم برای زخم بزرگ التیام کافی نیست اگر صلاح بدانی به چشم من گاهی نگاه کن که همیشه کلام کافی نیست دوازده نفر از بوسه هات می خواهم برای قوم دلم یک امام کافی نیست پس از سه سال جدایی بیا دوباره شویم شروع رابطه با یک سلام کافی نیست
تقدیم به ف.ج
تنها نامه است که می تواند با تنها شروع شود تنها منم که تنهایم تنها آدم است که می تواند سه سال دوست داشته باشد بی هیچ بودنی بی هیچ ماندنی تنها آدمیست که می تواند فراموش کند تنها تویی تنها تو او تویی تنها ایستاده رو به رو یم در خیابان امام رضا و ذستم را به گردنت دخیل بسته ای تنها تویی که دوست داشتنت را تقسیم کرده ای بین من و . . . بین من و سرم بین سرم و دیوار تنها یک فکر فاصله را برمی دارد تنها منم که روزی خدا تا سیگار می کشم و دور از چشم مادرم سرفه می کنم تنها نامه است که می تواند اینقدر مزخرف بگوید تنها منم که تنهایم تنها تویی که تنهایم . . .
نشاط گاه گاهم را گرفتند وجودت ـ دلپناهم ـ را گرفتند شب از خورشید می ترسید اما نفهمیدند ماهم را گرفتند !
اینم یک شعر که به کودکان سرطانی تقدیم شده
بیا تا نشانت بدهم چگونه بنفشه ها روی تخت پژمرده می شوند من و تو چه می فهمیم ما نگاهی سالم داریم گیرم سوزن جز زخم زدن کار دیگری هم بلد باشد مگر ساقه بنفشه چقدر تحمل دارد؟ من و تو چه می فهمیم ما دلی سالم داریم کاش میدانستی . . . کاش می دانستی سفید برای بنفشه ها رنگ زندان است سفید برای بنفشه ها خبر مرگ دوستان است من و تو چه می فهمیم ما لبخندی سالم داریم گاهی فکر میکنم مرگ غم انگیز تر است یا نگاه کودکان سرطانی؟
داستان درست از همین جا پا گرفت از اینجا که تو پرپر شدن پرنده ها را نفهمیدی از اینجا که تو همیشه پرنده ها را زن می دانستی داستان درست از همین جا پا گرفت از من از تو حالا هم که اتفاقی نیافتاده می توانی نبینی می توانی مرا خندان تصور کنی ببین سال جدید هم رسید باید همدیگر را ببوسیم و با دلی کهنه بگوییم: سال نو مبارک! و من هم حتما سبز باید بگویم دوستت دارم؟ خاکستری دوستت دارم خاکستری یعنی سپید یعنی سیاه یعنی پایان نمیدانم پایان چراغانی خانه شما و لباسی سفید خواهد بود یا اهالی خانه ما ولباسهایی مشکی اما همیشه پایان دست و دلم را می لرزاند باید . . . باید از تو بگویم باید تا سیگارم تمام نشده از تو بگویم از تو گفتن دهانی تلخ می خواهد داستان درست از همین جا پا گرفت -تو باور نکردی مردها هم می توانند گریه کنند پایان درست از همین جا پا گرفت تا کی باید نامه بنویسم؟ این پایان ادامه دارد . . .
چرخی بزن سر تا به پایم را گراتش کن یا شانه ات را بستر امواج سرکش کن
پیراهن ابریشمت را باز کن آرام پروانه شو از پیله ات پرواز کن آرام زیباییت را با طبیعت در میان بگذار داغ بهشت و دیدنش را از دلم بردار هر کار میخواهی بکن زیبا تو میدانی! من را چه در می آورد از پا تو می دانی با شیطنت می آفریدت خوب میدانم من خلقتت را نوعی از آشوب میدانم با اینکه دستت را بغل کرده ست دستانم اما فریبم را نخور من گرگ_انسانم با زیرکی دست مرا از گردنت بردار بعدش سرم -این ننگ- را از دامنت بردار وقتی شکوفا شد دلم چون زخم کاری باش گاهی تگرگ سرد و بی رحم بهاری باش (من) لایقت هرگز نبود ای طاق ابریشم این کهنه را نو کن برو امشب تو از پیشم
|
About
از شعرهای من Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
پروانه |