رسیده های نچیده
آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی راستی شعر مرا می خوانی؟
سلام بر دوستان میخوام رویه وبلاگو یک کم عوض کنم یعنی نقد شعر در وبلاگ بذارم دوستانی که مایلند شعر هاشونو واسم بفرستند سر هر هفته نقد رو وارد میکنم البته خودم هم شعر میذارم نظرتون رو در مورد این کار بدید خورشیدیست که بین دو کوه طلوع می کند صبح گردنت دزدی سر گردنه ست هی کاروان بوسه هشدار ! و دستانت بزرگترین هدیه است شنیدم در اغتشاش گیسیویت دستانی ناشناس را گرفته ای؟ گیرم تمام دنیا از فرط فقر عشق به سویت بیاید با اشک جواب می کنی مجاب می کنی چه مادرانه می شکنی دلها را ! تلاقی شرارت و پاکی دریای افسار گریخته ای چشم در چشم من بایست باشد آتش میانمان حکم کند چشم در چشم من لبم تعریفی از سکوت می شود وقتی هوای پر کشیدن در سرت بود گفتی مرا نشناختی اما کبوتر ما یکنفر بودیم روح من پرت بود چون من به اصلت آشنا مادر نزاده ست آنکه تو را نشناخت اصلا مادرت بود با اشک قلکهای من پر شد ندیدی ! غم بود مرد خانه غم نان آورت بود می سوختی در بازوان دیگری آه هر بار روی دست من خاکسترت بود صد سال تنهایی به دستم هدیه کردی این هم به جای وعده های دیگرت بود حال خیابان سرد است باز می گردم با چشمهایی که ای کاش نمی بودند ای کاش هزار بادام تلخ می خوردم اما چشمت را نمی دیدم با دست و لبی که انگار هرگز نبوده اند از وداع باز میگردم شروع رابطه با یک سلام ؟ کافی نیست برای فتح نگاهم قیام کافی نیست عقاب کو ه بلندم زمین نمی آیم گلوله ای بزن ای زن که دام کافی نیست من انتقام خودم را شبانه میگیرم شکنجه بارترین انتقام کافی نیست بیا ببوس لبم را به من بگو مهدی بس است خسته شدم احترام کافی نسیت؟ بیا که ریشه اندوه را بسو زانیم برای زخم بزرگ التیام کافی نیست اگر صلاح بدانی به چشم من گاهی نگاه کن که همیشه کلام کافی نیست دوازده نفر از بوسه هات می خواهم برای قوم دلم یک امام کافی نیست پس از سه سال جدایی بیا دوباره شویم شروع رابطه با یک سلام کافی نیست تنها نامه است که می تواند با تنها شروع شود تنها منم که تنهایم تنها آدم است که می تواند سه سال دوست داشته باشد بی هیچ بودنی بی هیچ ماندنی تنها آدمیست که می تواند فراموش کند تنها تویی تنها تو او تویی تنها ایستاده رو به رو یم در خیابان امام رضا و ذستم را به گردنت دخیل بسته ای تنها تویی که دوست داشتنت را تقسیم کرده ای بین من و . . . بین من و سرم بین سرم و دیوار تنها یک فکر فاصله را برمی دارد تنها منم که روزی خدا تا سیگار می کشم و دور از چشم مادرم سرفه می کنم تنها نامه است که می تواند اینقدر مزخرف بگوید تنها منم که تنهایم تنها تویی که تنهایم . . . نشاط گاه گاهم را گرفتند وجودت ـ دلپناهم ـ را گرفتند شب از خورشید می ترسید اما نفهمیدند ماهم را گرفتند ! بیا تا نشانت بدهم چگونه بنفشه ها روی تخت پژمرده می شوند من و تو چه می فهمیم ما نگاهی سالم داریم گیرم سوزن جز زخم زدن کار دیگری هم بلد باشد مگر ساقه بنفشه چقدر تحمل دارد؟ من و تو چه می فهمیم ما دلی سالم داریم کاش میدانستی . . . کاش می دانستی سفید برای بنفشه ها رنگ زندان است سفید برای بنفشه ها خبر مرگ دوستان است من و تو چه می فهمیم ما لبخندی سالم داریم گاهی فکر میکنم مرگ غم انگیز تر است یا نگاه کودکان سرطانی؟ از اینجا که تو پرپر شدن پرنده ها را نفهمیدی از اینجا که تو همیشه پرنده ها را زن می دانستی داستان درست از همین جا پا گرفت از من از تو حالا هم که اتفاقی نیافتاده می توانی نبینی می توانی مرا خندان تصور کنی ببین سال جدید هم رسید باید همدیگر را ببوسیم و با دلی کهنه بگوییم: سال نو مبارک! و من هم حتما سبز باید بگویم دوستت دارم؟ خاکستری دوستت دارم خاکستری یعنی سپید یعنی سیاه یعنی پایان نمیدانم پایان چراغانی خانه شما و لباسی سفید خواهد بود یا اهالی خانه ما ولباسهایی مشکی اما همیشه پایان دست و دلم را می لرزاند باید . . . باید از تو بگویم باید تا سیگارم تمام نشده از تو بگویم از تو گفتن دهانی تلخ می خواهد داستان درست از همین جا پا گرفت -تو باور نکردی مردها هم می توانند گریه کنند پایان درست از همین جا پا گرفت تا کی باید نامه بنویسم؟ این پایان ادامه دارد . . .
| Design By : Night Skin |
